« فلسفه » و «فلسفه علوم اجتماعی»

محمد جوادفر
۱۳ اسفند ۱۳۹۱

در این نوشتار درصدد خواهیم بود با تعریفی که جریانهای مختلف از «فلسفه» دارند ، معنای «فلسفه علوم اجتماعی» را به نظاره بنشینیم و بتوانیم مطالعه ای تطبیقی و به عبارت بهتر مقایسه ای میان آنها داشته باشیم ، این بحث انشاالله ادامه خواهد داشت و یاری دوستان را در نقد و تحلیل آن خواهانیم:

 

۱- فلسفه به معنای مورد نظرکنت ؛ در ادبیات اگوست کنت ، فلسفه یعنی یک دورۀ فکری از تاریخ که بشر همواره مایل بود که هر چیزی را با خِرد خود دریابد و ذهن و عقل خود را داور همه موضوعات قرار دهد . دورۀ عقلانی بشر یا به تعبیری فلسفه بافی بشر ، دوره ای است پس از دورۀ الهیاتی بشر که بشر همۀ مسئله های خود را به ماوراء نسبت می داد و در دورۀ عقل گرایی بشر ، همۀ مسئله های خود را با ذهن و عقل خود حل و فصل می کرد اما در دورۀ علم گرایی بشر این علم و دانش تجربی و آزمون پذیر است که مسائل را حل می کند و قابلیت عنوان نهادن نام علم را دارد . در اینصورت فلسفه اجتماعی از نگاه کنت یعنی اندیشه هایی که علمی نیستند و قبل از دورۀ علمی بشر قرار دارند ، بلکه مجموعه اندیشه های هستند که صرفاً در فضای ذهن و خرد به کار می آیند . بنابراین تعبیر فلسفه علوم اجتماعی با این رویکرد، متناقض در معنی (پاردکسیکال) خواهد شد .

 

۲- فلسفۀ به معنای مورد نظرکانت ؛ فلسفه به معنایی که کانت از آن تعریف می کرد به معرفت شناسی ختم می شود. چرا که به اعتقاد وی مسائل متافیزکی حکایتی از واقع نمی کند و هیچ ارتباطی نیز با واقع نمی تواند داشته باشد لذا فلاسفه تا به حال به اشتباه در این مورد بحث و جدل کرده اند . بنابراین کار فلسفه به نظر او شناخت ذهن و فعالیت ذاتی آن است . ذهن با آن که مانع وصول به واقعیت است و نمی تواند به واقع راه ببرد ولی توان پرداختن به خودش را دارد و می تواند مقولات و مفاهیمی را که واسطۀ شناخت او و جهان خارج است و بر مشهودات جزیی و حسی تحمیل می شود ، شناسایی کند. فلسفه در این تعریف که عبارت از همان معرفت شناسی به مبادی و اصول پیشینی ای می پردازد که ذهن آدمی در همۀ علوم تجربی ناگزیر به آنها اعتماد می نماید ، شناخت این مبادی محدوده و مسیر معرفت علمی و اصول و مبانی ای را که تاروپود دانش علمی ریشه دوانده ، مشخص می کند . در این صورت فلسفه ـ با معنای کانتی آن ـ نسبت به علوم اجتماعی (فلسفه علوم اجتماعی) ، حکم مبادی معرفت شناسی را پیدا می کند که مورد نیاز علوم اجتماعی می باشد .

 

فلسفه بمعنای مورد نظر نئوکانتی ها ؛ هر علم موضوع، مسائل، اغراض، اهداف و همچنین روشى ویژه دارد و از اصول موضوعه خاصى نیز استفاده مى کند. ساختار اصلى هر علم را مسائل آن، که پیرامون موضوع و یا موضوعات مربوط به آن علم هستند، شکل مى دهند و این مسائل با استفاده از روش و شیوه مربوط به آن علم سازمان مى یابند. بحث از روش گرچه در ارتباط نزدیک با علم است، لکن در متن علم جاى نمى گیرد؛ زیرا هر علمى از قضایا و اصولى استفاده مى کند که بحث از صحت و سقم آن قضایا نیز در متن علم قرار نمى گیرد؛ مانند اصل علّیت نسبت به علوم جزئى و به همین دلیل این دسته از قضایا به عنوان اصول موضوعه و به تعبیرى دیگر ـ که تعبیرى نئوکانتى است ـ به نام پیش فرض وارد علم مى شوند.

 

از این منظر دانش اجتماعی ونظریه های مربوط به آن ازمبادی فراوانی برخوردار است . مجموعه مبادی و اصول موضوعه ای که نظریه اجتماعی براساس آنها شکل می گیرد را با عنوان فلسفه علوم اجتماعی می توان یاد کرد . 

 

۳- فلسفه بمعنای مورد نظر حکمای مسلمان  ؛  فارابی و حکمای مسلمان زمانی که می خواستند علوم را تقسیم بندی کنند ، علوم را به با عنوان فلسفه به فلسفۀ عملی و نظری (یا همان علم نظری و عملی) تقسیم می کردند . و همچنین فلسفه عملی را به سیاست مدن ، اخلاق ، تدبیرمنزل تقسیم می نمودند . به عبارت دیگر فلسفۀ سیاست مدن یعنی علم سیاست مدن و فلسفۀ تدبیر منزل یعنی علم تدبیر منزل و فلسفۀ اخلاق یعنی علم اخلاق . در نتیجه فلسفۀ اجتماعی به معنای دقیق کلمه یعنی علم اجتماعی . و در نهایت « فلسفۀ علوم اجتماعی» یعنی علمی که دربارۀ مباحث مشترک میان انواع علوم اجتماعی وجود دارد سخن می گوید . این مباحث مشترک می تواند همان مبادی متافیزکی باشد که علوم اجتماعی در آن مشترک هستند .

 


ارسال دیدگاه

در صورتی که تمایل دارید با شناسه خود پیام ارسال نمایید،‌
لطفا به حساب کاربری خود وارد شوید .