جایگاه روش در علم، تاملی انتقادی در باب ماهیت علم در فرهنگ جدید

حسین سوزنچی
۵ اسفند ۱۳۹۱

چکیده

از دوره رنسانس تاکنون، علم و شناخت وضعیت جدیدی پیدا کرده، به نحوی که امروزه نام «علم» با روش «تجربی» گره خورده است. نگاهی فلسفی به چگونگی تحولاتی که به این پیوند انجامید، نشان می دهد که این نوع نگاه به علم، نگاه آسیب زایی است که سابقه ای در تاریخ تفکر نداشته و شیوع آن – خصوصا در جامعه ما – به بسیاری از معضلات در فرآیند گسترش علم دامن زده است. مساله از این قرار است که بر اثر ضعف فلسفه در قرون وسطی و مشکلاتی که از دکارت تا کانت در عرصه تفکر فلسفی پیرامون ماهیت علم و معرفت پدید آمد، به تدریج، هم مسایل هنجاری از حوزه علم و معرفت خارج شد و هم در حوزه مسایل نظری، تجربه تنها راه درک عالم خارج به حساب آمد. پوزیتیویست ها این مشکل را تثبیت کردند و پوپر هم که می خواست از هویت منطقی و معرفت شناختی علم دفاع کند، تنها معرفت هایی را که به داوری تجربه تن در می دهند، «علم» دانست و «شناخت» را به دو دسته «علمی» و «غیرعلمی» تفکیک نمود و ناخودآگاه راه را برای جایگزینی جامعه شناسی معرفت به جای مباحث معرفت شناختی معرفت باز کرد تا جایی که «فیلسوفان علم» بعدی – که دیگر، نقش فلاسفه مابعدالطبیعه دان را در دنیای امروز بازی می کنند – صریحا علم شناسی را به جامعه شناسی تحویل دادند و در دامن نسبیت گرایی غلطیدند؛ در حالی که نه مقام داوری تجربه، تعین بخش علوم تجربی است و نه اساسا روش می تواند معیار صحیحی برای طبقه بندی علوم باشد. راهکار خلاصی از این معضل، اولا بازگشت به موضع نخست و اصل قرار دادن معرفی و طبقه بندی علم بر اساس موضوع است، و نه بر اساس روش؛ ثانیا مشروط کردن روش شناسی هر علم بر درک صحیح از موضوع آن علم؛ و ثالثا بازگرداندن موضوعات هنجاری به آغوش علم و تعیین جایگاه معقول موضوعات نظری و عملی در قبال یکدیگر است.


ارسال دیدگاه

در صورتی که تمایل دارید با شناسه خود پیام ارسال نمایید،‌
لطفا به حساب کاربری خود وارد شوید .